این تکرار روزگار چیست که میچرخد و میرود و باز انگار که همچنان است که بود. از سوی دیگر در جهان هیچ دو روزی مثل هم نیست و آدم در میان این همه تضادها حیران میماند. نمیدانم باید گفت قانونها همیشگی هستند و موارد تغییر میکنند یا موارد و تکرارها همیشگی هستند و قانونها تغییر میکنند. در این میان انسانهایی سرگردانند که میخواهند «چیزکهایی» بفهمند و «ملتفتهایی» بشوند!
عشق جاودانهترین عامل بودن است که شعلهوار سر بر میکشد و گرما میبخشد و نور میدهد و سازنده است. درختان به نیروی عشق به سوی آفتاب سر میکشند. این عشق است که برگهای سبز نو دمیده را میلرزاند. این عشق است که آدم را از جا میکند.
عشق به خدا، عشق به وطن و عشق به آدمها با جان من تنیده است. نمیدانم چهطور آمد؛ اما آمد و ماندگار شد.
... و در کوچه پسکوچههای زندگی به من توان پایداری داد و تنهایم نگذاشت.
انگاراو ]پدر نویسنده[ در آن شب تاسوعا یک قالی را به درازای همه زندگی جلوی پایم پهن کرد. جنس این قالی از جنس فرهنگ بود. رنگهایش به رنگ زندگی که هر روز به رنگی است و هر لحظه از پیچ و خمی میگذرد.
بعضی وقتها پیش از آن که خودم بفهمم این قالی جلوی پایم باز میشود و مرا با خود میبرد.
بعضی وقتها خودم قالی زندگی را جلوی پایم پهن میکنم. اما با وجود آن که این زندگی از کوچههای پر پیچ و خم، از دست اندازهای بسیار، از نشیب و فرازها و از کوهها و دریاهای بسیار گذشته، عشق به خدا، عشق به خور و عشق به مردم همیشه با من بوده است و باعث ماندنم.
عشق به خدا در وجودم درختی شد که تعهد به آزادی و آزادگی و راستی و صداقت و صراحت از آن دمید.
عشق به خور در وجودم درختی شد که تعهد به زمین، به هوا، به آب، به طبیعت و به سازندگی را سبز کرد.
عشق به مردم وادارم کرد تلاش کنم و زحمت بکشم.[1]
...
[1] بخشی از مقدمه کتاب "تعزیه در خور"

