تبليغاتX
حیرت نامه - نجات
چهارشنبه سوم مهر 1387
نجات

وقتی چشم گشود، خود را در یک جزیره کوچک و خالی از سکَنه دید. او تنها بازمانده یک کشتیِ شکسته بود که روز قبل در اثر طوفان دریا در آن نزدیکی غرق شده بود. مرد حالا تنها و سرگردان هر روز دست به دامان خدا می­شد. با دلی لرزان دعا می­کرد که خدا نجاتش بدهد. روزها گذشت ولی هیچ­کس به فریادش نرسید. سرانجام تصمیم گرفت با شرایط جدید کنار بیاید. از تخته پاره­های کشتی شکسته که موج دریا آن­ها را به ساحل جزیره آورده بود، با زحمت زیاد کلبه­ای ساخت تا از باد و طوفان و حیوانات وحشی جزیره در امان بماند.

روزها به همین منوال گذشت تا این­که روزی مرد تنها  برای جستجوی غذا بیرون رفت و پس از ساعتی در بازگشت با کلبه شعله­ورش روبرو شد که دودی از آن به آسمان می­رفت. ظاهراً وزش باد آتش نیمه روشن نزدیک کلبه را به اطراف سرایت داده و باعث آتش­سوزی شده بود.

از شدّت خشم و اندوه نمی­دانست چه کند. فریاد زد: خدایا چه­طور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ این تمام زندگی­ام بود. آن­قدر فریاد زد تا کنار کلبه به خواب رفت. عصر آن روز نزدیکی­های غروب با صدای بوق یک کشتی بیدار شد که به ساحل نزدیک می­شد.

باور کردنی نبود، یک کشتی برای نجات او آمده بود. مرد با تعجّب از نجات دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید که این جزیره سکَنه­ای هم دارد؟» آن­ها جواب دادند: «ما متوجه علائمی که با دود می­دادی شدیم!» اشک در چشمان مرد حلقه زد و از خدای مهربان تشکر کرد.

   ناامید شدن آسان است؛ ولی بهتر است به یاد داشته باشیم حتی در میان درد و رنج، دست خدای مهربان در کارِ یاری رساندن به ماست.

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب