با خودم فکر می کردم من آدمی هستم که وقتی حاضر میشم کسی در حقم احسان یا لطفی بکنه که من در حقش لطف زیادی کرده باشم. تازه در این صورت هم تقریباً هیچ وقت لطفش از یادم نمیره و برخی موقعها که با خودم هستم، اون کارش به یادم میآد.
یه دفعه این مطلب از ذهنم خطور کرد که اگه واقعاً این طوریه، پس چرا در مورد خدا اینطوری نیستی؟! مدتی فکر کردم و بالاخره به خودم گفتم که چون من این چیزهایی رو که دور و برم هست، اصلاً نعمت نمیدونم تا بخوام این چیزها را منتسب به کسی بدونم! انگار که این چیزهای دور و اطرافم، از سری چیزهایی هستن که باید باشن! از سری چیزهایی هستن که نبودشون علت میخواد، نه بودشون! اون وقت تقصیر رو هم به گردن خودش انداختم، منظورم خداست، چون اونه که باعث شده من اینطوری بشم، چون اینقدر با من خوبه، چون خودش خوبه، نه اینکه من خوب باشم و به خاطر خوب بودنم، با من خوب باشه. اونه که بدون اینکه من در حقش لطفی کرده باشم، این همه چیز به من داده! چطور میتونم باور کنم که اون این همه چیز رو بدون منت به من داده باشه! اونه که موجب شده از وقتی که چشمم رو باز کردم، همیشه اینها رو ببینم و اینجوری فکر کنم... .
جالبه که خودش میگه: "من متکفل و ضامن خورد و خوراک و رزق و روزیتون هستم، شما بندگیتون رو بکنید. نباید نسبت به اونچه که براتون تضمین شده، در مقایسه با اونچه بر شما واجب شده، کوشاتر باشین". اما من اونچه تضمین شده، انگار بر من واجب شده و اونچه واجب شده، انگار از من برداشته شده! تازه من تقصیر رو هم به گردنش میندازم که چرا باعث شده من احساس نکنم این چیزهایی که توشون غرقم، بفهمم که نعمت هستن و بودشون علت میخواد و ... ، با اینکه خودش خیلی با ما حرف زده و خیلی چیزها رو به ما گفته. اگه من با الفبای زندگی آشنا نباشم، این به کی برمی گرده؟ به خودش یا باز هم خودش؟!!!
خلاصه گفتم یا خدا! اگه به یک یا چند صفتم نازیدم و ...، به من فهموندی که ممکنه اصلاً اون صفت، خوب نباشه یا اونقدر که من فکر می کنم، خوب نباشه و غرق خودم نشم و بالاتر و بهتر از این چیزی که من دارم، وجود داره. اگه اینطوری نگاه نکنم، مثل آدمهایی میشم که خیلی نازک نارنجی هستن؛ اونهایی که اصلاً توی زندگی شون، واژه اشتباه و خطا و غلط در مورد خودشون، براشون معنا نشده!
مهمتر اینکه اگه تو به من نمیفهموندی، کی به من میفهموند و کی میفهمیدم. فهمیدم که خوب شدنم رو باید از تو بخوام، شناخت عیبهام رو باید از تو بخوام و اگه حواسم به تلنگرهات و علامتهات نباشه، نهایتاً آدم بزرگ جثهای میشم که هنوز ... .
به من فهموند که باید چیزهایی رو هم از خدا بخوام. فکر می کردم، اگه قراره به جایی برسم، خودم باید برسم(!) و رسیدن به جایی از این طریق که از خدا بخوام و خدا بخواد من رو به اونجا برسونه، برام بیمعنا بود، چون فکر میکردم که خب، اگه قراره خدا آدم رو به جایی برسونه، این رسیدن دیگه چه ارزشی داره؟!!!
واقعاً هر چیزم رو باید از خدا بخوام. ولی واقعا ًهر چیزم رو باید از خدا بخوام؟! موقعی میتونم هر چیزم رو از خدا بخوام که بفهمم هر چیزی که دور و برم هست، خدا به من داده؛ هر چیزی. و به همون مقدار که بفهمم خدا چقدر چیز به من داده، به همون مقدار هم از خدا میخوام.

