به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچههایی زخمیشون بکنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بیپناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پیشون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.
اینا وقتی برمیگردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمیخورن. اونایی که نرفتن، ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه؛ ولی اینایی که گشتهاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه است.
بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده میکشن، همچین چهار نعل میتازونن که هیچ کی به گردشون نمیرسه![1]
[1] بخشی از آخرین رمان "سید مهدی شجاعی" و چون دقیقا حرف دل من هم بود، عینا نقل کردم.

