آنها در معبدهای خود چراغهای خودشان را روشن می کنند،
و نغمه های خود را میخوانند،
اما پرندگان در روشنایی صبحگاه تو،
نام تو را میخوانند،
زیرا که نام تو شادمانی است.
من تو را دیده ام،
آن طور که کودکی در تاریک روشن سحر،
مادرش را میبیند،
لبخندی میزند،
و باز میخوابد.
***
به جاى آن كه در خانه بنشينم و چشم انتظار آمدن تو باشم،
به صحرا مى روم،
زيرا گلبرگ ها از گل هاى پژمرده جدا مى شوند و فرو مى افتند.
و زمان در پرواز است و به پايان خود نزديك مى شود.
***
تو را مجنون مى نامند. تا فردا صبر كن
و ساكت باش!
بر سرت خاك مى پاشند. تا فردا صبر كن و ببين كه
حلقه هاى گل برايت مى آورند!
در جايگاه رفيع خود، جدا مى نشينند. تا فردا صبر كن و ببين كه
پائين مى آيند و سر خم مى كنند!
رابیندرانات تاگور

