تبليغاتX
حیرت نامه
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
تعزیه در خور

این تکرار روزگار چیست که می­چرخد و می­رود و باز انگار که هم­چنان است که بود. از سوی دیگر در جهان هیچ دو روزی مثل هم نیست و آدم در میان این همه تضادها حیران می­ماند. نمی­دانم باید گفت قانون­ها همیشگی هستند و موارد تغییر می­کنند یا موارد و تکرارها همیشگی هستند و قانون­ها تغییر می­کنند. در این میان انسان­هایی سرگردانند که می­خواهند «چیزک­هایی» بفهمند و «ملتفت­هایی» بشوند!

عشق جاودانه­ترین عامل بودن است که شعله­وار سر بر می­کشد و گرما می­بخشد و نور می­دهد و سازنده است. درختان به نیروی عشق به سوی آفتاب سر می­کشند. این عشق است که برگ­های سبز نو دمیده را می­لرزاند. این عشق است که آدم را از جا می­کند.

عشق به خدا، عشق به وطن و عشق به آدم­ها با جان من تنیده است. نمی­دانم چه­طور آمد؛ اما آمد و ماندگار شد.

... و در کوچه پس­کوچه­های زندگی به من توان پایداری داد و تنهایم نگذاشت.

 انگاراو ]پدر نویسنده[ در آن شب تاسوعا یک قالی را به درازای همه زندگی جلوی پایم پهن کرد. جنس این قالی از جنس فرهنگ بود. رنگ­هایش به رنگ زندگی که هر روز به رنگی است و هر لحظه از پیچ و خمی می­گذرد.

بعضی وقت­ها پیش از آن که خودم بفهمم این قالی جلوی پایم باز می­شود و مرا با خود می­برد.

بعضی وقت­ها خودم قالی زندگی را جلوی پایم پهن می­کنم. اما با وجود آن که این زندگی از کوچه­های پر پیچ و خم، از دست اندازهای بسیار، از نشیب و فرازها و از کوه­ها و دریاهای بسیار گذشته، عشق به خدا، عشق به خور و عشق به مردم همیشه با من بوده است و باعث ماندنم.

عشق به خدا در وجودم درختی شد که تعهد به آزادی و آزادگی و راستی و صداقت و صراحت از آن دمید.

عشق به خور در وجودم درختی شد که تعهد به زمین، به هوا، به آب، به طبیعت و به سازندگی را سبز کرد.

عشق به مردم وادارم کرد تلاش کنم و زحمت بکشم.[1]

...



 

[1] بخشی از مقدمه کتاب "تعزیه در خور"

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم مهر 1387
نجات

وقتی چشم گشود، خود را در یک جزیره کوچک و خالی از سکَنه دید. او تنها بازمانده یک کشتیِ شکسته بود که روز قبل در اثر طوفان دریا در آن نزدیکی غرق شده بود. مرد حالا تنها و سرگردان هر روز دست به دامان خدا می­شد. با دلی لرزان دعا می­کرد که خدا نجاتش بدهد. روزها گذشت ولی هیچ­کس به فریادش نرسید. سرانجام تصمیم گرفت با شرایط جدید کنار بیاید. از تخته پاره­های کشتی شکسته که موج دریا آن­ها را به ساحل جزیره آورده بود، با زحمت زیاد کلبه­ای ساخت تا از باد و طوفان و حیوانات وحشی جزیره در امان بماند.

روزها به همین منوال گذشت تا این­که روزی مرد تنها  برای جستجوی غذا بیرون رفت و پس از ساعتی در بازگشت با کلبه شعله­ورش روبرو شد که دودی از آن به آسمان می­رفت. ظاهراً وزش باد آتش نیمه روشن نزدیک کلبه را به اطراف سرایت داده و باعث آتش­سوزی شده بود.

از شدّت خشم و اندوه نمی­دانست چه کند. فریاد زد: خدایا چه­طور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ این تمام زندگی­ام بود. آن­قدر فریاد زد تا کنار کلبه به خواب رفت. عصر آن روز نزدیکی­های غروب با صدای بوق یک کشتی بیدار شد که به ساحل نزدیک می­شد.

باور کردنی نبود، یک کشتی برای نجات او آمده بود. مرد با تعجّب از نجات دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید که این جزیره سکَنه­ای هم دارد؟» آن­ها جواب دادند: «ما متوجه علائمی که با دود می­دادی شدیم!» اشک در چشمان مرد حلقه زد و از خدای مهربان تشکر کرد.

   ناامید شدن آسان است؛ ولی بهتر است به یاد داشته باشیم حتی در میان درد و رنج، دست خدای مهربان در کارِ یاری رساندن به ماست.

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب