تبليغاتX
حیرت نامه
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
یه قصه ناتموم

با خودم فکر می کردم من آدمی هستم که وقتی حاضر می­شم کسی در حقم احسان یا لطفی بکنه که من در حقش لطف زیادی کرده باشم. تازه در این صورت هم تقریباً هیچ وقت لطفش از یادم نمی­ره و برخی موقع­ها که با خودم هستم، اون کارش به یادم می­آد.

یه دفعه این مطلب از ذهنم خطور کرد که اگه واقعاً این طوریه، پس چرا در مورد خدا این­طوری نیستی؟! مدتی فکر کردم و بالاخره به خودم گفتم که چون من این چیزهایی رو که دور و برم هست، اصلاً نعمت نمی­دونم تا بخوام این چیزها را منتسب به کسی بدونم! انگار که این چیزهای دور و اطرافم، از سری چیزهایی هستن که باید باشن! از سری چیزهایی هستن که نبودشون علت می­خواد، نه بودشون! اون وقت تقصیر رو هم به گردن خودش انداختم، منظورم خداست، چون اونه که باعث شده من این­طوری بشم، چون این­قدر با من خوبه، چون خودش خوبه، نه این­که من خوب باشم و به خاطر خوب بودنم، با من خوب باشه. اونه که بدون این­که من در حقش لطفی کرده باشم، این همه چیز به من داده! چطور می­تونم باور کنم که اون این همه چیز رو بدون منت به من داده باشه! اونه که موجب شده از وقتی که چشمم رو باز کردم، همیشه این­ها رو ببینم و این­جوری فکر کنم... .

جالبه که خودش می­گه: "من متکفل و ضامن خورد و خوراک و رزق و روزی­تون هستم، شما بندگی­تون رو بکنید. نباید نسبت به اون­چه که براتون تضمین شده، در مقایسه با اون­چه بر شما واجب شده، کوشاتر باشین". اما من اون­چه تضمین شده، انگار بر من واجب شده و اون­چه واجب شده، انگار از من برداشته شده! تازه من تقصیر رو هم به گردنش میندازم که چرا باعث شده من احساس نکنم این چیزهایی که توشون غرقم، بفهمم که نعمت هستن و بودشون علت می­خواد و ... ، با این­که خودش خیلی با ما حرف زده و خیلی چیزها رو به ما گفته. اگه من با الفبای زندگی آشنا نباشم، این به کی برمی گرده؟ به خودش یا باز هم خودش؟!!!

خلاصه گفتم یا خدا! اگه به یک یا چند صفتم نازیدم و ...، به من فهموندی که ممکنه اصلاً اون صفت، خوب نباشه یا اون­قدر که من فکر می کنم، خوب نباشه و غرق خودم نشم و بالاتر و به­تر از این چیزی که من دارم، وجود داره. اگه این­طوری نگاه نکنم، مثل آدم­هایی می­شم که خیلی نازک نارنجی هستن؛ اون­هایی که اصلاً توی زندگی شون، واژه اشتباه و خطا و غلط در مورد خودشون، براشون معنا نشده!

مهم­تر این­که اگه تو به من نمی­فهموندی، کی به من می­فهموند و کی می­فهمیدم. فهمیدم که خوب شدنم رو باید از تو بخوام، شناخت عیب­هام رو باید از تو بخوام و اگه حواسم به تلنگرهات و علامت­هات نباشه، نهایتاً آدم بزرگ جثه­ای  می­شم که هنوز ... .

به من فهموند که باید چیزهایی رو هم از خدا بخوام. فکر می کردم، اگه قراره به جایی برسم، خودم باید برسم(!) و رسیدن به جایی از این طریق که از خدا بخوام و خدا بخواد من رو به اون­جا برسونه، برام بی­معنا بود، چون فکر می­کردم که خب، اگه قراره خدا آدم رو به جایی برسونه، این رسیدن دیگه چه ارزشی داره؟!!!

واقعاً هر چیزم رو باید از خدا بخوام. ولی واقعا ًهر چیزم رو باید از خدا بخوام؟! موقعی می­تونم هر چیزم رو از خدا بخوام که بفهمم هر چیزی که دور و برم هست، خدا به من داده؛ هر چیزی. و به همون مقدار که بفهمم خدا چقدر چیز به من داده، به همون مقدار هم از خدا می­خوام.

  و این دفتر هم­چنان باز است...
از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب