عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را
دزد دانـا میکــشد اول چــراغ خـانـه را
سخن راندن در باب عشق، سهل ممتنع است؛ در بدو امر، بسیار ساده مینماید، لیک چون نیک بنگری، هیچ واژه و هیچ مفهومی را پیچیدهتر و مظلومتر از آن نمییابی! معنی و مفهوم آن را همه میدانند و هیچ کس نمیداند!
هر کس (عوام و خواص، بزرگ و کوچک، پیر و جوان، ...) به تناسب فهم و درک و معلومات و تجربیات شخصیاش، تعریفی از عشق دارد؛ اما شاید هرگز نتوان دو نفر را یافت که تعریف کاملا یکسانی ارائه کنند!
واقعا چیست راز این حس غریب که گاه بعضی آن را تجربه میکنند (و یا فکر میکنند که تجربه کردهاند!) و گاه بعضی تا آخر عمر، چنین حسی به سراغشان نمیآید (و یا فکر میکنند که به سراغشان نیامده است!)
***
فکر میکنم تقریبا همه میپذیرند که عشق انواع مختلفی دارد: عشق به خدا، عشق به خوبیها، عشق به همنوع، عشق به همسر، عشق به فرزند، ...
اما آنچه که میان همه آنها مشترک است، یک چیز است: عشق(!)، دوست داشتن وافر بی قید و شرط (و گاهی بدون هیچ دلیل عقلی)!
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا کـه راز پنهـان خواهـد شد آشـکارا
بعضی وقتها، یک حرفهایی هست که نمیشود به زبان آورد!
بعضی وقتها، یک احساسهایی وجود دارد که نمیشود بیانشان کرد!
شاید هیچ کلمهای برای بیان این احساسات ساخته نشده!
شاید هیچکس، هیچ وقت تصمیم نگرفته این احساسات را بیان کند؛ شاید هم خواسته، ولی نتوانسته!
شاید تقصیر کلمات است که هیچ وقت نتوانستند من را بفهمند و نتوانستند من را بفهمانند!
... و شاید هم، تقصیر من است که همیشه میخواهم تقصیر را گردن دیگری بیندازم!
***
بعضی دردها هست که باید حس کنی، و گرنه توصیفشان بیفایده است!
زبان از توصیف دردهای جسمی هم قاصر است، تا چه رسد به دردهای روحی!
درد شکستگی دست و پا را هم هیچکس نمیتواند توصیف کند، تا چه رسد به درد غربت!
بعضی تجربهها را باید بیاثبات بپذیری!
بعضی مثالها را باید بیدلیل قبول کنی!
و گرنه ...
***
یک موقعی میگفتند درد غربت و دوری از وطن، مثل اینست که یک ماهی را از داخل آب بیرون بیاوری!
میگفتند ماهی تا درون آب است، قدر آب را نمیداند و فکر میکند همه جا همینطور است!
میگفتند هیچ وقت نمیتوانی برای یک ماهی که تمام عمر در آب بوده، مفهوم خشکی را بیان کنی!
میگفتند هیچ ماهی دیگری نمیتواند احساس ماهیای را که در خشکی در حال جان سپردن است، بفهمد!
... اما من فکر میکنم کمکم میتوانم احساس آن ماهی جدا افتاده از آب را درک کنم!
بالاخره، پس از چند ماه تلاش و پیگیری و دوندگی در سیستم نامنظم و پیچیده اداری ایران اسلامی عزیزمان (که توضیح در باب آن در این نوشتار نمیگنجد)، رویای سفر به دانشگاه ملی سنگاپور برای ادامه تحصیل به تحقق پیوست و نگارنده این سطور، عازم کشور سنگاپور شد.
از نظر جغرافیایی، سنگاپور کشوری است نزدیک خط استوا؛ بنابراین تکفصل است. دما همیشه بین ۲۳ تا ۳۵ درجه سانتیگراد است، ولی با رطوبت نسبی ۸۵ تا ۹۵ درصد. بنابراین احساس خوشایندی به انسان دست نمیدهد. فکر می کنم به مثابه خرداد ماه شهرهای شمالی ایران باشد.
سنگاپور، در بین کشورهای مسلمان مالزی و اندونزی قرار گرفته است، بنابراین مسجد و غذای حلال به وفور در آن یافت میشود.
از نظر سیاسی، سنگاپور حدود ۴۰ سال است که به استقلال رسیده است؛ اما به مدد سلطان جهان، امپریالیسم جهانخوار، ایالات متحده آمریکا، در همین مدت اندک در شمار کشورهای مدرن جهان قرار گرفته است، و فکر نمیکنم فضای شهری آن، چیزی از اروپا و آمریکا کم داشته باشد.
مساحت شهر حدود ۶۰۰ کیلومتر مربع است و جمعیت آن حدود ۴ میلیون نفر با زبان رسمی انگلیسی (البته زبانهای محلی مالایی هم در گفتگوهای عامیانه شهری بهکار میرود.) پس میتوان گفت تقریبا یک تهران پیشرفته و کمجمعیت است!
دانشگاه ملی سنگاپور (NUS)، به گواهی برخی از رتبه بندیهای دانشگاههای جهان، دومین دانشگاه آسیا (پس از دانشگاه توکیو ژاپن) و در بین ۴۰-۵۰ دانشگاه اول دنیاست. در برخی از رتبه بندیها، رتبه آن در بخش مهندسی، به حدود ۱۰-۲۰ هم می رسد.
برای کسانی که تازه از ایران آمدهاند و به بی نظمیها و دوندگیهای بیمورد در سیستم اداری ایران و گاهی بیاعتنایی (و حتی بد رفتاری) برخی از کارمندان به ارباب رجوع در ایران عادت کردهاند، برخورد متین و مودب و با روی گشاده کارمندان دانشگاه و پیگیری کارها به صورت اتوماتیک و در کوتاهترین زمان ممکن، واقعا اعجاب برانگیز و حیرتآور است. کارمندان امور آموزشی و دانشجویی دانشگاه (بر خلاف کارمندان دانشگاه در ایران) همیشه در محل کارشان حاضرند و به محض ورود دانشجو به یکی از این مکانها، در مورد کمکی که از دستشان بر میآید، می پرسند و به سرعت او را به کوتاهترین راه ممکن راهنمایی میکنند. در موقع خروج هم، نحوه پیشرفت امور را از او جویا میشوند و خلاصه سعی میکنند کسی دست خالی برنگردد.
بنابراین میتوان گفت مردم سنگاپور، بسیار سختکوشند و ساعات بسیاری را کار میکنند؛ اگر چه من هنوز هدف از این همه کار (بدون استراحت) را نفهمیدهام! سختکوشی و خوشرویی این چشم بادامیها، برای ما ایرانیها بسیار آموزنده است؛ اما من فکر میکنم انسان باید در کنار کار و تحصیل علم و معرفت، ساعاتی را هم به استراحت، تفریح، عبادت، تفکر (در باب هدف کلی زندگی و اینکه در این لحظه، چقدر به این هدف رسیده است) اختصاص دهد.
شبهای اینجا واقعا غمانگیز است: مردانی خسته از این همه کار مداوم روزانه را میبینی که بر صندلیهای چوبی و پلاستیکی در اغذیهسراهای تقریبا ارزانقیمت نبش خیابان، در مقابل محبوبشان آرمیدهاند. موسیقی نسبتا شاد چینی از بلندگوها پخش میشود (که باز هم میتوان از عمق صدای خواننده آن، فریاد غم را شنید) و در گوشههای بازارچههای پایین شهر، مردانی به قمار مشغولند.
اما تصور اینکه فردا صبح دوباره باید رفت سر همان کار تکراری، واقعا ملالآور است. (و برای نگارنده، تحملناپذیر!)

