تبليغاتX
حیرت نامه
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
عشق
به بهانه عید عاشقان غربی (روز ولنتاین: 14 فوریه – 25 بهمن) و عید عاشقان ایرانی (روز اسفندگان – سپندارمزگان: 29 بهمن)


عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را

دزد دانـا می­کــشد اول چــراغ خـانـه را

 

سخن راندن در باب عشق، سهل ممتنع است؛ در بدو امر، بسیار ساده می­نماید، لیک چون نیک بنگری، هیچ واژه­ و هیچ مفهومی را پیچیده­تر و مظلوم­تر از آن نمی­یابی! معنی و مفهوم آن را همه می­دانند و هیچ کس نمی­داند!

هر کس (عوام و خواص، بزرگ و کوچک، پیر و جوان، ...) به تناسب فهم و درک و معلومات و تجربیات شخصی­اش، تعریفی از عشق دارد؛ اما شاید هرگز نتوان دو نفر را یافت که تعریف کاملا یکسانی ارائه کنند!

واقعا چیست راز این حس غریب که گاه بعضی آن را تجربه می­کنند (و یا فکر می­کنند که تجربه کرده­اند!) و گاه بعضی تا آخر عمر، چنین حسی به سراغ­شان نمی­آید (و یا فکر می­کنند که به سراغ­شان نیامده است!)

***

فکر می­کنم تقریبا همه می­پذیرند که عشق انواع مختلفی دارد: عشق به خدا، عشق به خوبی­ها، عشق به هم­نوع، عشق به هم­سر، عشق به فرزند، ...

اما آن­چه که میان همه آن­ها مشترک است، یک چیز است: عشق(!)، دوست داشتن وافر بی قید و شرط (و گاهی بدون هیچ دلیل عقلی)!

 

دل می­رود ز دستم، صاحب­دلان خدا را

دردا کـه راز پنهـان خواهـد شد آشـکارا

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
درد غربت

بعضی وقت­ها، یک حرف­هایی هست که نمی­شود به زبان آورد!

بعضی وقت­ها، یک احساس­هایی وجود دارد که نمی­شود بیانشان کرد!

شاید هیچ کلمه­ای برای بیان این احساسات ساخته نشده!

شاید هیچ­کس، هیچ وقت تصمیم نگرفته این احساسات را بیان کند؛ شاید هم خواسته، ولی نتوانسته!

شاید تقصیر کلمات است که هیچ وقت نتوانستند من را بفهمند و نتوانستند من را بفهمانند!

... و شاید هم، تقصیر من است که همیشه می­خواهم تقصیر را گردن دیگری بیندازم!

***

بعضی دردها هست که باید حس کنی، و گرنه توصیف­شان بی­فایده است!

زبان از توصیف دردهای جسمی هم قاصر است، تا چه رسد به دردهای روحی!

درد شکستگی دست و پا را هم هیچ­کس نمی­تواند توصیف کند، تا چه رسد به درد غربت!

 

بعضی تجربه­ها را باید بی­اثبات بپذیری!

بعضی مثال­ها را باید بی­دلیل قبول کنی!

و گرنه ...

***

یک موقعی می­گفتند درد غربت و دوری از وطن، مثل اینست که یک ماهی را از داخل آب بیرون بیاوری!

می­گفتند ماهی تا درون آب است، قدر آب را نمی­داند و فکر می­کند همه جا همین­طور است!

می­گفتند هیچ­ وقت نمی­توانی برای یک ماهی که تمام عمر در آب بوده، مفهوم خشکی را بیان کنی!

می­گفتند هیچ ماهی دیگری نمی­تواند احساس ماهی­ای را که در خشکی در حال جان سپردن است، بفهمد!

 

... اما من فکر می­کنم کم­کم می­توانم احساس آن ماهی جدا افتاده از آب را درک کنم!

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم بهمن 1386
سفر به سنگاپور

بالاخره، پس از چند ماه تلاش و پیگیری و دوندگی در سیستم نامنظم و پیچیده اداری ایران اسلامی عزیزمان (که توضیح در باب آن در این نوشتار نمی­گنجد)، رویای سفر به دانشگاه ملی سنگاپور برای ادامه تحصیل به تحقق پیوست و نگارنده این سطور، عازم کشور سنگاپور شد.

از نظر جغرافیایی، سنگاپور کشوری است نزدیک خط استوا؛ بنابراین تک­فصل است. دما همیشه بین ۲۳ تا ۳۵ درجه سانتیگراد است، ولی با رطوبت نسبی ۸۵ تا ۹۵ درصد. بنابراین احساس خوشایندی به انسان دست نمی­دهد. فکر می کنم به مثابه خرداد ماه شهرهای شمالی ایران باشد.

سنگاپور، در بین کشورهای مسلمان مالزی و اندونزی قرار گرفته است، بنابراین مسجد و غذای حلال به وفور در آن یافت می­شود.

از نظر سیاسی، سنگاپور حدود ۴۰ سال است که به استقلال رسیده است؛ اما به مدد سلطان جهان، امپریالیسم جهان­خوار، ایالات متحده آمریکا، در همین مدت اندک در شمار کشورهای مدرن جهان قرار گرفته است، و فکر نمی­کنم فضای شهری آن، چیزی از اروپا و آمریکا کم داشته باشد.

مساحت شهر حدود ۶۰۰ کیلومتر مربع است و جمعیت آن حدود ۴ میلیون نفر با زبان رسمی انگلیسی (البته زبان­های محلی مالایی هم در گفتگوهای عامیانه شهری به­کار می­رود.) پس می­توان گفت تقریبا یک تهران پیشرفته و کم­جمعیت است!

دانشگاه ملی سنگاپور (NUS)، به گواهی برخی از رتبه بندی­های دانشگاه­های جهان، دومین دانشگاه آسیا (پس از دانشگاه توکیو ژاپن) و در بین ۴۰-۵۰ دانشگاه اول دنیاست. در برخی از رتبه بندی­ها، رتبه آن در بخش مهندسی، به حدود ۱۰-۲۰ هم می رسد.

برای کسانی که تازه از ایران آمده­اند و به بی نظمی­ها و دوندگی­های بی­مورد در سیستم اداری ایران و گاهی بی­اعتنایی (و حتی بد رفتاری) برخی از کارمندان به ارباب رجوع در ایران عادت کرده­اند، برخورد متین و مودب و با روی گشاده کارمندان دانشگاه و پیگیری کارها به صورت اتوماتیک و در کوتاه­ترین زمان ممکن، واقعا اعجاب برانگیز و حیرت­آور است. کارمندان امور آموزشی و دانشجویی دانشگاه (بر خلاف کارمندان دانشگاه در ایران) همیشه در محل کارشان حاضرند و به محض ورود دانشجو به یکی از این مکان­ها، در مورد کمکی که از دستشان بر می­آید، می پرسند و به سرعت او را به کوتاه­ترین راه ممکن راهنمایی می­کنند. در موقع خروج هم، نحوه پیشرفت امور را از او جویا می­شوند و خلاصه سعی می­کنند کسی دست خالی برنگردد.

بنابراین می­توان گفت مردم سنگاپور،  بسیار سخت­کوشند و ساعات بسیاری را کار می­کنند؛ اگر چه من هنوز هدف از این همه کار (بدون استراحت) را نفهمیده­ام! سخت­کوشی و خوش­رویی این چشم بادامی­ها، برای ما ایرانی­ها بسیار آموزنده است؛ اما من فکر می­کنم انسان باید در کنار کار و تحصیل علم و معرفت، ساعاتی را هم به استراحت، تفریح، عبادت، تفکر (در باب هدف کلی زندگی و این­که در این لحظه، چقدر به این هدف رسیده است) اختصاص دهد.

شب­های اینجا واقعا غم­انگیز است: مردانی خسته از این همه کار مداوم روزانه را می­بینی که بر صندلی­های چوبی و پلاستیکی در اغذیه­سراهای تقریبا ارزان­قیمت نبش خیابان، در مقابل محبوب­شان آرمیده­اند. موسیقی نسبتا شاد چینی از بلندگوها پخش می­شود (که باز هم می­توان از عمق صدای خواننده آن، فریاد غم را شنید) و در گوشه­های بازارچه­های پایین شهر، مردانی به قمار مشغولند.

اما تصور اینکه فردا صبح دوباره باید رفت سر همان کار تکراری، واقعا ملال­آور است. (و برای نگارنده، تحمل­ناپذیر!)

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب