تبليغاتX
حیرت نامه
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
سفر خدا به زمين

روزی خداوند تصمیم می­گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می­گویند و چه می­کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب­سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله­دارهستم که برای تامین زندگی­ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده­ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو هستم اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم؛ تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می­دهم. گله­دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می­خواهد چند اتومبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی­ام را بزرگ­تر کنم و با خانواده­ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می­بینم که مرد زحمت­کش و با انگیزه­ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می­کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه­اش شد و به سفر خود ادامه داد.

رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه­ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته­ای ، تو را چه می­شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می­گریم. خداوند گفت ای عاشق دل­خسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده­اش کنم . عاشق پاریسی گفت خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی عطا کن. دلم می­خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی­ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه­اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.

************ ************

مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می­خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته­ای که نمی­دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته­ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می­دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآن­را برآورده­اش کنی خیلی خوشحال می­شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می­دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می­خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
فطر

ثانیه‌ها با سرعت وصف‌ناپذیری جایشان را به یکدیگر دادند و زمان گذشت و گذشت و ماه پربرکت رمضان تمام شد و عید فطر آمد. درهای رحمت الهی بسته شد و سفره آسمانی جمع شد و غل و زنجیر از دست و پای شیاطین گشوده شد و...

دیگر هنگام غروب خوشحال نیستیم که یک روز دیگر هم توانستیم روزه بگیریم و لحظات سحر معنی قشنگ همیشگی را ندارند. دیگر شب بیداری‌هایمان بی‌ثواب شد. دیگر نفس‌هایمان ثواب تسبیح الهی ندارد و خواب‌مان عبادت نیست. دیگر حتی نماز واجب‌مان هم همان یک ثواب را دارد.

اما هنوز هم می‌توان خوب بود، هنوز هم می‌توان نیکی کرد، هنوز هم می‌توان گناه نکرد، هنوز هم می‌توان ... قبول دارم سخت‌تر شده است، وسوسه‌های شیطان دوباره قوت گرفته است؛ ولی می‌توان بر او هم غلبه کرد. شیطان فقط دعوت‌کننده است و مشکل اصلی نفس اماره خود ماست.

به امید آن روز که صاحب عصر بیاید و حق و باطل روشن شود و همه مجهولات از ابهام خارج شود و ...

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
جمعه ششم مهر 1386
وصال

آخرین روزهای هفته دفاع مقدس است. این روزها، سخن از جنگ و جبهه و دفاع و ... زیاد شنیده‌ایم و سخن تکراری ملال‌آور است و بی‌تاثیر.

اما در این دنیای وانفسا، با این همه پیچیدگی و رمز و راز، که گه‌گاه یکی از آن‌ها برای بشریت برملا می‌گردد و تا مدت‌ها نقل محافل علمی می‌شود، با این همه مشکل اقتصادی و مدیریتی و فرهنگی و اجتماعی در کشور که گاه هر یک از آن‌ها برای اضمحلال یک نظام کافی است (و من فکر می‌کنم استمرار نظام فعلی به برکت عنایت صاحب عصر می‌باشد.)، وقتی به خودم فکر می‌کنم که در کجای این جهان ایستاده‌ام و چه می‌کنم؛ چقدر به‌دنبال شناخت خودم و خدا و کسب آرامش بوده‌ام و چقدر در رسیدن به این اهداف موفق بوده‌ام یا این‌که آسایش را با آرامش اشتباه گرفته‌ام و این مسیر فقط به آسایش مختصری منتهی می‌شود، نه آرامش روحی؛ چقدر ایمان دارم و عمل صالح انجام می‌دهم؛ چقدر ...؛ هیچ جواب مشخصی در ذهنم نقش نمی‌بندد و فقط متحیر می‌مانم.

ولی خوشا به حال بچه‌های هم‌سن و سال من در آن زمان که هنوز من به این دنیا نیامده بودم، و آن‌ها تصمیم خود را گرفته بودند و به همه تحلیل‌ها خندیدند و رفتند و ره صد ساله را یک شبه پیمودند و رسیدند به وصال.

ولی وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم من هنوز هم چیز زیادی از دست نداده‌ام و این زمان هم زمان دفاع است، دفاع مقدسی دیگر. مگر هنوز میدان جنگ بر پا نیست؟ کافی است کمی دقت کنی؛ هنوز هم می‌توان جهاد کرد و خندید و رفت و رسید به وصال. ابتدا جهاد اکبر، که همان جهاد با نفس است و سپس جهادهای علمی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و مدیریتی و ... . مهم، وصال است. مسیرهای زیادی برای رسیدن وجود دارد، برای هر نفر یکی. اگر خوب دقت کنی و بخواهی و تلاش کنی و به خدا توکل کنی و به ائمه توسل جویی و قدم برداری، مسیر به‌تدریج مشخص خواهد شد. البته همه مسیرها، اگر الهی باشد، نهایتا به صراط یگانه مستقیم ختم خواهد شد. اما وقتی در صراط مستقیم قرار گرفتی و به وصال رسیدی ...

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب