تبليغاتX
حیرت نامه
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
بحران هویت

این‌بار گزیده مقاله‌ای از محسن مخملباف؛ و چون دقیقاً حرف دل من هم بود، در این‌جا آورده‌ام:

در روزگار ما "بحران هویت" یک بیماری همگانی است. هر کس از خود می‌پرسد که "من کی‌ام، و چگونه باید باشم؟" و از این همه شاید گروهی برای لحظاتی پاسخی می‌یابند و عزم‌شان را جزم می‌کنند که از این پس این‌گونه خواهم بود. اما و اما صد دریغ که این پاسخ به حمله سئوال دیگری شکست می‌خورد و دوباره سئوال از نو: "من کی‌ام، و چگونه باید باشم؟" این بحران شاید شامل همه کره زمین باشد؛ اما بیش‌تر از هر کس گریبان جوانان را گرفته است، زیرا پیرترها در جبر عادت‌ها و باید‌ها خود را تسلیم پاسخی کرده‌اند.

پیشینیان ما از این بابت از ما راحت‌تر بودند. آن‌که حتی در قرن 18 در روستایی زندگی می‌کرد، تکلیف هویتش را کدخدا یا نماینده خدا که کشیش روستا بود مشخص می‌کرد. شهروند روشنفکر 80 سال پیش را، به مثل مارکس تعریف از هویت می‌داد و شهروند پاریسی 20 سال پیش را سارتر.

برای آنها که قبل از ما می‌زیستند، مرادها مطلق بودند و مریدان، بندگان حلقه به گوش یک اندیشه مطلق. خوبی تعریفی مشخص داشت، همان‌گونه که بدی. و تضادی اگر در بین ارزش‌ها موجود بود، تضاد بین فضایل اخلاقی و رذایل اخلاقی بود. آدمیان آن دوران، بسته به این‌که در کدام جغرافیا و تاریخ و فرهنگ زندگی می‌کردند، از خوبی و بدی تعریف مشخصی داشتند و تنها مشکل باقیمانده، عمل کردن به خوبی تعریف‌شده بود.

یک دلیل اینکه چرا امروزه چنین نیست، به‌هم ریختن مفهوم تاریخ و جغرافیاست. برای انسان روستایی در500 سال پیش امکان سفر به تاریخ500 سال پیش یا500 سال بعد وجود نداشت و هرگز نمی‌توانست تحت تاثیر تاریخی باشد، جز همان تاریخی که در آن می‌زیست. اما امروزه همان انسان روستایی، به مدد پست و تلگراف و تلفن و تلویزیون و سینما و ماهواره و اینترنت و از همه عینی‌تر به مدد ماشین و قطار و هواپیما، می‌تواند به یک تاریخ دیگر سفر کند؛ مثلاً به یک قبیله آفریقایی که از نظر تاریخی1000سال از تاریخ بشری عقب‌ترند. پس انسان امروزی آسایش به‌دست آورده است، اما آرامش درونی‌اش به‌‌هم ریخته‌است؛ باورهایش زیر سئوال ‌رفته‌است و منطقش در برابر منطق قوی‌تری شکست خورده‌است.

کوبریک ‌می‌گوید: "جهان معاصر بیش از آن‌که از جهل رنج ببرد، از دانش اضافی رنجور است." مشکل جهان معاصر از بی‌پاسخی نیست، مشکل از این‌همه پاسخ است. ما باید به دنبال کسی بگردیم که ما را از شر این‌همه جواب و راه و رهنمود خلاص کند و به‌جای این‌همه جواب، اصل سئوال را دوباره از ما بپرسد...

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
زندگی جامع و کامل

و دوباره سخنی از محسن مخملباف:

در یک نگاه کلی فرق انسان در غرب و  شرق را می‌توان این‌طور تعریف کرد: در کشورهای غربی سیستم پیچیده است، اما آدم‌هایش ساده‌اند چون هر کدام متخصص یک پیچ و مهره‌اند و نقش ساده‌ای برایشان در سیستم پیچیده پیش‌بینی شده‌است. چارلی چاپلین در فیلم "عصر جدید" به‌ این سادگی فرد در سیستم پیچیده، خوب اشاره کرده است. اما در کشورهای شرقی سیستم ساده است، در عوض آدم‌هایش پیچیده‌اند. آدم‌های غربی، علمی و جزئی‌نگرند؛ اما آدم‌های شرقی فیلسوف و شاعر و کلی‌نگرند.

در شرق اگر شما از یک باربر یا دست‌فروش کنار خیابان درباره فلسفه و شعر و عرفان سوالی بکنید، حتماً خودش نظرهایی دراین‌باره دارد، اما چه بسا از جزئیات کار خودش به‌صورت علمی چندان با خبر نباشد. فیلم‌سازهای ما هم این‌جوری‌اند؛ می‌نویسند، کارگردانی می‌کنند، صحنه را طراحی می‌کنند، مونتاژ می‌کنند، بازی می‌کنند، بعضی موسیقی فیلم هم می‌سازند. یعنی همه‌کاره‌اند. در خانه خودشان هم، چون ایرانی‌اند بنایی و گچ‌کاری و لوله‌کشی و برق‌کشی می‌کنند، یا به تعمیر وسایل خانگی می‌پردازند. در ایران هر کس تا زمانی که بمیرد، پنجاه تا شغل عوض می‌کند. اگر هم به مطالعه بپردازد، همه‌جور مطالعه‌ای می‌کند؛ از سعدی و حافظ گرفته تا نوشتارهای علمی و فلسفی و دینی و سیاسی و اجتماعی.

اما در غرب ممکن است کسی یک عمر روی شاخک‌های نوع خاصی از مورچه‌ها مطالعه کند و پس از او هم یکی دیگر راه او را ادامه دهد. این‌است که من فکر می‌کنم در غرب آدم‌ها زندگی کاملی ‌‌می‌کنند ولی در شرق آدم‌ها زندگی جامعی می‌کنند. ما شرقی‌ها وقتی می‌میریم هر جور زندگی را نیم‌خورده کرده‌ایم، ولی غربی‌ها یک‌جور زندگی را کامل کرده‌اند. و این دو نوع زندگی هر کدام محاسن و معایبی دارد.       

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
معرفت

نمی‌دانم چقدر از معنای "معرفت" می‌دانید یا دوست دارید بدانید. من هم چیز زیادی نمی‌دانم، اما دوست دارم که بدانم. پس به سراغ آن‌هایی رفتم که بیشتر می‌دانستند؛ آن‌قدر می‌دانستند که فهمیده بودند نسبت به پروردگارشان حق معرفت را به‌جا نیاورده‌اند، نه حق معرفت را و نه حق عبادت را[1]. من حتی این را هم نمی‌دانستم، چون اصلاً معنای معرفت را به‌درستی نفهمیده بودم، اما هر لحظه بر عطش‌ام افزوده می‌شود.

دیگر تحمل نشستن و فکر کردن را ندارم. پس این‌بار با مردی که برای پرسیدن اصل و اساس علم به سراغ پیامبر اکرم (ص) می‌رود همراه ‌می‌‌شوم، تا در وقت مناسبی من هم پرسشم را مطرح کنم. وقتی به محضرش ‌می‌رسیم، وجود نورانی آن‌حضرت فرصت دیدن را از چشمانم می‌گیرد. چشمانم را از شدت ‌سوزش می‌بندم. وقتی به خودم می‌آیم و چشمانم را باز می‌کنم، آن مرد عرب سئوالش را پرسیده و پیامبر مشغول پاسخ‌گویی است. گوش‌هایم را تیز می‌کنم. پیامبر می‌فرماید: اساس علم، شناخت و معرفت خداست. حیرت‌زده می‌شوم. این همان موضوعی است که مدت‌ها فکر مرا به خود مشغول کرده‌است. پس با دقت بیشتری بحث را دنبال می‌کنم. آن مرد بلادرنگ می‌پرسد: منظور از معرفت خدا چیست؟ پیامبر با طمانینه پاسخ می‌دهد: اینکه بدانی او هست و فقط یکی است (مانندی ندارد) ‌و او آفریننده و توانا بر هر کاری است. اول و آخر و ظاهر و باطن همه‌چیز فقط اوست. این معنای معرفت خداست[2].

از قیافه‌ام به خوبی واضح است که یک‌جا طاقت شنیدن این همه مفاهیم عمیق را نداشته‌ام و در ذهنم پر از علامت سئوال است. ولی پیامبر به خوبی از چهره گرفته‌ام این را می‌خواند و بدون این‌که چیزی بگویم، رو به من می‌کند و می‌فرماید: بزرگ‌ترین و واجب‌ترین وظیفه بر گردن انسان، معرفت پروردگارش و اقرار به بندگی اوست؛ و حد معرفت این‌ است که بدانی خدایی جز او نیست و او هیچ شبیه و نظیری ندارد[3]. دیگر طاقت شنیدن ندارم، از هوش می‌روم و...


[1]- قَالَ رَسُولِ اللَّهِ: مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك‏. (بحارالانوار، ج‏68، ص 23)

[2]- جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) قَالَ: مَا رَأْسُ الْعِلْمِ؟ قَالَ: مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِه.ِ قَالَ: وَ مَا حَقُّ مَعْرِفَتِهِ؟ قَالَ: أَنْ تَعْرِفَهُ بِلَا مِثَالٍ وَ لَا شَبَهٍ وَ تَعْرِفَهُ إِلَهاً وَاحِداً خَالِقاً قَادِراً أَوَّلًا وَ آخِراً وَ ظَاهِراً وَ بَاطِناً لَا كُفْوَ لَهُ وَ لَا مِثْلَ لَهُ فَذَاكَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ. (بحارالانوار، ج‏3، ص 14)

[3]- قَالَ رَسُولِ اللَّهِ: إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَى الْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ وَ حَدُّ الْمَعْرِفَةِ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّهُ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ وَ لَا شَبِيهَ لَهُ وَ لَا نَظِير. (بحارالانوار، ج‏4، ص 55)

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
دیدن و ندیدن

و باز گفتاری از محسن مخملباف :

کسی که چشم‌هایش را می‌بندد، شبیه یک متفکر می‌شود، چون درباره صداها فکر می‌کند. در واقع علائمی را که گوشش می‌شنود، تفسیر می‌کند و هیچ‌وقت به قطعیت جهانی که می‌شنود، نمی‌رسد. کسی که با چشم‌هایش می‌بیند، فکر می‌کند هر چه را می‌بیند، همان است که دیده است. آدمی که فقط می‌شنود، بیشتر فکر می‌کند که حقیقت این‌طور است یا آن‌طور است یا طور دیگری است. آدمی که می‌بیند شاید زیاد تفسیر نکند و هر چه را می‌بیند، فکر می‌کند همان‌چیزی است که هست. گاهی چشم راز جهان را می‌گیرد.

وقتی که چشم آدم بسته است، قدرت تخیل بالاتر می‌رود. بالاخره دیدن و ندیدن دو جور زندگی کردن است. خیلی وقت‌ها چیزی که دیده می‌شود، رازش پایان می‌پذیرد. خیلی وقت‌ها هم یک چیزی که دیده می‌شود، راز جدیدی پیدا می‌کند.

شاید بتوان گفت که شرق بیش‌تر از طریق گوشش زندگی کرده و شعر شنیده است؛ و غرب بیش‌تر از طریق چشم زندگی کرده و تصویر دیده است. تاریخ نقاشی، تاریخ غرب است. مثلاً در سینمای ایران، دیالوگ نقش مهمی برای تماشاچی ایرانی دارد. چون مردم ایران عادت کرده‌اند همیشه از طریق گوششان حقیقت را بشنوند. مردم ایران همیشه سخنرانی شنیده‌اند. ما در واقع غیر از یک دوره کوتاه، که مینیاتور داشتیم، نقاشی‌مان تاریخ ندارد. الان سینمای ایران، تاریخ تصویری ایران را هم شروع می‌کند. پیش از این، ما تصویر را از طریق شعرهایمان به کلام داشتیم.

آدم‌های غربی برون‌گرا هستند و به چشم خیلی احتیاج دارند، اما شرق چشم‌هایش را می‌بندد و به جهان درون خودش، خداوار فکر می‌کند. درست مثل یک جنین که از جهان بیرون از خودش بی‌خبر است و برای او همه‌چیز به جهان خودش ختم می‌شود. شاید شرق احتیاج دارد چشم‌هایش را باز کند و غرب احتیاج دارد یک مدت چشم‌هایش را ببندد و به صداهایی که از شرق می‌آید گوش کند.

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
به‌نام خدای مهربان

آنقدر حیرت‌زده بودم، که فراموش کردم با نام خدا بیاغازم، و احساس کردم که نوشتارم ابتر است بی نام خدا؛ چرا که جناب نبوی(ص) در حدیث قدسی می‌فرماید: كُلُّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لَمْ يُذْكَرْ فِيهِ بِسْمِ اللَّهِ فَهُوَ أَبْتَرُ[1].

حال می‌خواهم از خدا بنویسم... دستم می‌لرزد، چند بار کاغذ را خط خطی می‌کنم، قلم از دستم رها می‌شود. نمی‌دانم شاید حرفی برای گفتن ندارم، یا شاید نمی‌دانم از کجا شروع کنم. می‌خواهم از خدایی بنویسم که فقط در آسمان‌ها نیست، همه‌جا هست، همیشه با ماست[2]، در وجود همه ماست، از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است[3]. از او خیلی نمی‌دانم و شاید لازم نیست بدانم. فقط کافی است بدانم که او هست و فقط یکی است و خیلی مهربان است. این را هم می‌دانم که خدای مهربان برای هر بنده‌ای  دو فرشته قرار داده است که همه اعمالش را می‌نویسند؛ هر کس به محض اینکه نیت عمل نیکی کند، یک حسنه برایش نوشته می‌شود و اگر به فعل آورد، ده حسنه مکتوب می‌گردد؛ و اگر قصد بدی نماید تا آن عمل از او سر نزند، چیزی برایش نوشته نمی‌شود و اگر مرتکب شود، همان یکی بر او نوشته می‌شود. ولی از وقتی‌که مرتکب آن شده تا هفت ساعت مهلت داده می‌شود، اگر در ظرف این مدت توبه نماید نوشته نمی‌شود، و الا نوشته می‌شود[4].

و یاد مناجات امیرالمومنین(ع) می‌افتم، که می‌فرمود: إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِب‏[5]. خدایا، این عزت برای من بس که بنده تو هستم و این افتخار برای من کافی است که تو پروردگار من هستی. خدایا، تو همان‌گونه‌ای که من دوست دارم، مرا هم آن‌گونه قرار بده که تو می‌پسندی.


[1]- بحارالانوار، ج‏73، ص 305

[2]- وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما کانوا سوره مجادله، آیه 7

[3]- وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد – سوره ق، آیه 16

[4]- شیخ صدوق، کتاب اعتقادات، ص107

[5]- بحارالانوار، ج‏74، ص402

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
چرا حیرت؟

سخن را با گفتاری از محسن مخملباف می‌آغازم :

همه چیز همان‌قدر حیرت‌آور است، که عادی است. همه امور روزمره‌ای که در اطراف ما رخ می‌دهند، می‌توانند بی‌نهایت اعجاب‌انگیز باشند و این فقط نگاه حیرت‌زده ماست که می‌تواند لایه‌های زیرین این امور عادی را کشف کند.

می‌گویند روزی که "ساتیا جیت رای"- فیلم‌ساز هندی- به آمریکا رفت تا برای تلاش‌های زندگی‌اش جایزه اسکار را دریافت کند، کمی دستپاچه بود و نمی‌دانست برای تماشاچیان حاضر در سالن مراسم اسکار چه بگوید. کمی جیب‌هایش را گشت و در نهایت گفت: من آدم خجالتی‌ای هستم و برای اینکه این‌جا حرف بزنم، چیزهایی را بر روی کاغذ نوشته بودم که متاسفانه از جیبم افتاده است. اما الان سعی می‌کنم که آنها را به‌صورت شکسته‌بسته ادا کنم. برای شما نوشته بودم که غرب خیلی خوب است. غرب همه چیز دارد. در غرب علم پیشرفته است. رفاه هست. امکانات وسیع است. دموکراسی هست. مک‌دونالد هست! همه می‌توانند جین بپوشند و فیلم هالیوودی ببینند و از طریق اخبار تلویزیون هر لحظه از اخبار همه‌جا مطلع شوند. تا مریض می‌شوند خیل پرستاران آماده به کمک آنها می‌شتابند و خلاصه همه چیز خوب است. در شرق، هنوز دموکراسی نیست، رفاه نیست و خیلی چیزهای دیگر نیست و خیلی چیزها هنوز بد است، اما در عوض یک چیز هست که در غرب نیست و شرق به خاطر این چیزش، به‌ همه چیز غرب می‌ارزد و آن حیرت کردن است.     

ما در شرق بلدیم نسبت به هر پدیده کلی یا جزیی حیرت نشان دهیم و از حیرت غرق لذت شویم و به کشف و شهود بپردازیم، اما غرب همه چیز را یا کشف کرده، یا به هر نا‌شناخته‌ای چون موضوعی  سر و ساده که یک روز بالاخره آن را کشف می‌کند، نگاه می‌کند. جیت رای، منشا رازگونگی شرق را حیرت انسان شرقی می‌داند؛ نه این‌که راز شرق را، منشا حیرت‌زدگی انسان شرقی.

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب