زندگی، ساعت تفریحی نیست
که فقط با بازی
یا با خوردن آجیل و خوراک
بگذرانیم آن را ...
هیچ می دانی آیا
ساعت بعد چه درسی داریم؟
زنگ اول، دینی
آخرین زنگ، حساب ...
زنده یاد سلمان هراتی
آنها در معبدهای خود چراغهای خودشان را روشن می کنند،
و نغمه های خود را میخوانند،
اما پرندگان در روشنایی صبحگاه تو،
نام تو را میخوانند،
زیرا که نام تو شادمانی است.
من تو را دیده ام،
آن طور که کودکی در تاریک روشن سحر،
مادرش را میبیند،
لبخندی میزند،
و باز میخوابد.
***
به جاى آن كه در خانه بنشينم و چشم انتظار آمدن تو باشم،
به صحرا مى روم،
زيرا گلبرگ ها از گل هاى پژمرده جدا مى شوند و فرو مى افتند.
و زمان در پرواز است و به پايان خود نزديك مى شود.
***
تو را مجنون مى نامند. تا فردا صبر كن
و ساكت باش!
بر سرت خاك مى پاشند. تا فردا صبر كن و ببين كه
حلقه هاى گل برايت مى آورند!
در جايگاه رفيع خود، جدا مى نشينند. تا فردا صبر كن و ببين كه
پائين مى آيند و سر خم مى كنند!
رابیندرانات تاگور
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير.
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچ گاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد.
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه او می شود؛ و شیری که می داند باید از آهو تند تر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد.
مهم نیست شیر باشی یا آهو؛ مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی.
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
كوچك باش و عاشق ... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را؛
بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقيت پيش رفتن است، نه به نقطه ي پايان رسيدن.
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران ... زلال كه باشى، آسمان در توست!
نلسون ماندلا
... و ما انسان ها را رشته هاي پنهان صميميت به هم پيوند ميدهد بي آنكه بدانيم! كسي چه ميداند؟ شايد هر رنج، آغاز رستگاري است...
... و چه دير مي فهميم كه: "فردا براي مهرباني دير است!" ...
... بر من ببخش كه بينايي ام را پشت يك دريچه تاريك جا گذاشتم! ... اي كاش يك چشم آسماني، يا آسماني چشم داشتم!
این تکرار روزگار چیست که میچرخد و میرود و باز انگار که همچنان است که بود. از سوی دیگر در جهان هیچ دو روزی مثل هم نیست و آدم در میان این همه تضادها حیران میماند. نمیدانم باید گفت قانونها همیشگی هستند و موارد تغییر میکنند یا موارد و تکرارها همیشگی هستند و قانونها تغییر میکنند. در این میان انسانهایی سرگردانند که میخواهند «چیزکهایی» بفهمند و «ملتفتهایی» بشوند!
عشق جاودانهترین عامل بودن است که شعلهوار سر بر میکشد و گرما میبخشد و نور میدهد و سازنده است. درختان به نیروی عشق به سوی آفتاب سر میکشند. این عشق است که برگهای سبز نو دمیده را میلرزاند. این عشق است که آدم را از جا میکند.
عشق به خدا، عشق به وطن و عشق به آدمها با جان من تنیده است. نمیدانم چهطور آمد؛ اما آمد و ماندگار شد.
... و در کوچه پسکوچههای زندگی به من توان پایداری داد و تنهایم نگذاشت.
انگاراو ]پدر نویسنده[ در آن شب تاسوعا یک قالی را به درازای همه زندگی جلوی پایم پهن کرد. جنس این قالی از جنس فرهنگ بود. رنگهایش به رنگ زندگی که هر روز به رنگی است و هر لحظه از پیچ و خمی میگذرد.
بعضی وقتها پیش از آن که خودم بفهمم این قالی جلوی پایم باز میشود و مرا با خود میبرد.
بعضی وقتها خودم قالی زندگی را جلوی پایم پهن میکنم. اما با وجود آن که این زندگی از کوچههای پر پیچ و خم، از دست اندازهای بسیار، از نشیب و فرازها و از کوهها و دریاهای بسیار گذشته، عشق به خدا، عشق به خور و عشق به مردم همیشه با من بوده است و باعث ماندنم.
عشق به خدا در وجودم درختی شد که تعهد به آزادی و آزادگی و راستی و صداقت و صراحت از آن دمید.
عشق به خور در وجودم درختی شد که تعهد به زمین، به هوا، به آب، به طبیعت و به سازندگی را سبز کرد.
عشق به مردم وادارم کرد تلاش کنم و زحمت بکشم.[1]
...
[1] بخشی از مقدمه کتاب "تعزیه در خور"
وقتی چشم گشود، خود را در یک جزیره کوچک و خالی از سکَنه دید. او تنها بازمانده یک کشتیِ شکسته بود که روز قبل در اثر طوفان دریا در آن نزدیکی غرق شده بود. مرد حالا تنها و سرگردان هر روز دست به دامان خدا میشد. با دلی لرزان دعا میکرد که خدا نجاتش بدهد. روزها گذشت ولی هیچکس به فریادش نرسید. سرانجام تصمیم گرفت با شرایط جدید کنار بیاید. از تخته پارههای کشتی شکسته که موج دریا آنها را به ساحل جزیره آورده بود، با زحمت زیاد کلبهای ساخت تا از باد و طوفان و حیوانات وحشی جزیره در امان بماند.
روزها به همین منوال گذشت تا اینکه روزی مرد تنها برای جستجوی غذا بیرون رفت و پس از ساعتی در بازگشت با کلبه شعلهورش روبرو شد که دودی از آن به آسمان میرفت. ظاهراً وزش باد آتش نیمه روشن نزدیک کلبه را به اطراف سرایت داده و باعث آتشسوزی شده بود.
از شدّت خشم و اندوه نمیدانست چه کند. فریاد زد: خدایا چهطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ این تمام زندگیام بود. آنقدر فریاد زد تا کنار کلبه به خواب رفت. عصر آن روز نزدیکیهای غروب با صدای بوق یک کشتی بیدار شد که به ساحل نزدیک میشد.
باور کردنی نبود، یک کشتی برای نجات او آمده بود. مرد با تعجّب از نجات دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید که این جزیره سکَنهای هم دارد؟» آنها جواب دادند: «ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم!» اشک در چشمان مرد حلقه زد و از خدای مهربان تشکر کرد.
ناامید شدن آسان است؛ ولی بهتر است به یاد داشته باشیم حتی در میان درد و رنج، دست خدای مهربان در کارِ یاری رساندن به ماست.
با خودم فکر می کردم من آدمی هستم که وقتی حاضر میشم کسی در حقم احسان یا لطفی بکنه که من در حقش لطف زیادی کرده باشم. تازه در این صورت هم تقریباً هیچ وقت لطفش از یادم نمیره و برخی موقعها که با خودم هستم، اون کارش به یادم میآد.
یه دفعه این مطلب از ذهنم خطور کرد که اگه واقعاً این طوریه، پس چرا در مورد خدا اینطوری نیستی؟! مدتی فکر کردم و بالاخره به خودم گفتم که چون من این چیزهایی رو که دور و برم هست، اصلاً نعمت نمیدونم تا بخوام این چیزها را منتسب به کسی بدونم! انگار که این چیزهای دور و اطرافم، از سری چیزهایی هستن که باید باشن! از سری چیزهایی هستن که نبودشون علت میخواد، نه بودشون! اون وقت تقصیر رو هم به گردن خودش انداختم، منظورم خداست، چون اونه که باعث شده من اینطوری بشم، چون اینقدر با من خوبه، چون خودش خوبه، نه اینکه من خوب باشم و به خاطر خوب بودنم، با من خوب باشه. اونه که بدون اینکه من در حقش لطفی کرده باشم، این همه چیز به من داده! چطور میتونم باور کنم که اون این همه چیز رو بدون منت به من داده باشه! اونه که موجب شده از وقتی که چشمم رو باز کردم، همیشه اینها رو ببینم و اینجوری فکر کنم... .
جالبه که خودش میگه: "من متکفل و ضامن خورد و خوراک و رزق و روزیتون هستم، شما بندگیتون رو بکنید. نباید نسبت به اونچه که براتون تضمین شده، در مقایسه با اونچه بر شما واجب شده، کوشاتر باشین". اما من اونچه تضمین شده، انگار بر من واجب شده و اونچه واجب شده، انگار از من برداشته شده! تازه من تقصیر رو هم به گردنش میندازم که چرا باعث شده من احساس نکنم این چیزهایی که توشون غرقم، بفهمم که نعمت هستن و بودشون علت میخواد و ... ، با اینکه خودش خیلی با ما حرف زده و خیلی چیزها رو به ما گفته. اگه من با الفبای زندگی آشنا نباشم، این به کی برمی گرده؟ به خودش یا باز هم خودش؟!!!
خلاصه گفتم یا خدا! اگه به یک یا چند صفتم نازیدم و ...، به من فهموندی که ممکنه اصلاً اون صفت، خوب نباشه یا اونقدر که من فکر می کنم، خوب نباشه و غرق خودم نشم و بالاتر و بهتر از این چیزی که من دارم، وجود داره. اگه اینطوری نگاه نکنم، مثل آدمهایی میشم که خیلی نازک نارنجی هستن؛ اونهایی که اصلاً توی زندگی شون، واژه اشتباه و خطا و غلط در مورد خودشون، براشون معنا نشده!
مهمتر اینکه اگه تو به من نمیفهموندی، کی به من میفهموند و کی میفهمیدم. فهمیدم که خوب شدنم رو باید از تو بخوام، شناخت عیبهام رو باید از تو بخوام و اگه حواسم به تلنگرهات و علامتهات نباشه، نهایتاً آدم بزرگ جثهای میشم که هنوز ... .
به من فهموند که باید چیزهایی رو هم از خدا بخوام. فکر می کردم، اگه قراره به جایی برسم، خودم باید برسم(!) و رسیدن به جایی از این طریق که از خدا بخوام و خدا بخواد من رو به اونجا برسونه، برام بیمعنا بود، چون فکر میکردم که خب، اگه قراره خدا آدم رو به جایی برسونه، این رسیدن دیگه چه ارزشی داره؟!!!
واقعاً هر چیزم رو باید از خدا بخوام. ولی واقعا ًهر چیزم رو باید از خدا بخوام؟! موقعی میتونم هر چیزم رو از خدا بخوام که بفهمم هر چیزی که دور و برم هست، خدا به من داده؛ هر چیزی. و به همون مقدار که بفهمم خدا چقدر چیز به من داده، به همون مقدار هم از خدا میخوام.
از کودکی، همیشه برای رفتن به سفر لحظهشماری میکردی و روز بازگشت به خانه، غمگین بودی!
شاید هیچگاه باورت نمیشد روزی برسد که شادترین روز زندگیات، روزی باشد که به خانه بازمیگردی!
شاید هیچگاه باورت نمیشد روزی برسد که برای رسیدن به خانه، لحظهشماری کنی!
شاید هیچگاه باورت نمیشد روزی برسد که دوست داشته باشی یک روز بیشتر در خانه بمانی و نتوانی!
شاید هیچگاه باورت نمیشد روزی برسد که به حال همه کسانی که در یک خانه با هم زندگی میکنند غبطه بخوری!
شاید هیچگاه باورت نمیشد روزی برسد که ...
گاو ما ما مى کرد، گوسفند بع بع مى کرد، سگ واق واق مى کرد و همه با هم فریاد مى زدند: حسنک کجایى؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهاى زیادى است که به خانه نمیآید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تىشرتهاى تنگ به تن میکند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل مىزند. موهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهاى خود گلت مىزند.
دیروز که حسنک با کبرى چت مىکرد. کبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مىکرد! پتروس همیشه پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مىکرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمىدانست که سد تا چند لحظه ى دیگر مىشکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود.
ریزعلى دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمىخواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران قطار مردند. اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالى است که کوکب خانم - همسر ریزعلى - مهمان ناخوانده ندارد؛ او حتى مهمان خوانده هم ندارد! او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند. او در خانه تخممرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد. او کلاس بالایى دارد. او فامیلهاى پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که دیگر در کتابهاى دبستان آن داستانهاى قشنگ وجود ندارد.
به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچههایی زخمیشون بکنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بیپناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پیشون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.
اینا وقتی برمیگردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمیخورن. اونایی که نرفتن، ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه؛ ولی اینایی که گشتهاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه است.
بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده میکشن، همچین چهار نعل میتازونن که هیچ کی به گردشون نمیرسه![1]
[1] بخشی از آخرین رمان "سید مهدی شجاعی" و چون دقیقا حرف دل من هم بود، عینا نقل کردم.

