تبليغاتX
حیرت نامه
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
هیچ می دانی؟

زندگی، ساعت تفریحی نیست

که فقط با بازی

یا با خوردن آجیل و خوراک

بگذرانیم آن را ...

 

هیچ می دانی آیا

ساعت بعد چه درسی داریم؟

زنگ اول، دینی

آخرین زنگ، حساب ...

 

زنده یاد سلمان هراتی

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
تو را مجنون مى نامند ...

آنها در معبدهای خود چراغ­های خودشان را روشن می کنند،
و نغمه های خود را می­خوانند،
اما پرندگان در روشنایی صبح­گاه تو،
نام تو را می­خوانند،
زیرا که نام تو شادمانی است.

من تو را دیده ام،
آن طور که کودکی در تاریک روشن سحر،
مادرش را می­بیند،
لبخندی می­زند،
و باز می­خوابد.

***

به جاى آن كه در خانه بنشينم و چشم انتظار آمدن تو باشم،

به صحرا مى روم،

زيرا گلبرگ ها از گل هاى پژمرده جدا مى شوند و فرو مى افتند.

و زمان در پرواز است و به پايان خود نزديك مى شود.

***

تو را مجنون مى نامند. تا فردا صبر كن

                                                   و ساكت باش!

بر سرت خاك مى پاشند. تا فردا صبر كن و ببين كه

                                                   حلقه هاى گل برايت مى آورند!

در جايگاه رفيع خود، جدا مى نشينند. تا فردا صبر كن و ببين كه

                                                   پائين مى آيند و سر خم مى كنند!

 

رابیندرانات تاگور

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم بهمن 1387
زلال كه باشى ...

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير.

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچ گاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد.

 

 هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه او می شود؛ و شیری که می داند باید از آهو تند تر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد.
مهم نیست شیر باشی یا آهو؛ مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی.

 

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.

 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را؛

بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.

 

 

موفقيت پيش رفتن است، نه به نقطه ي پايان رسيدن.

 

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران ... زلال كه باشى، آسمان در توست!

 

نلسون ماندلا

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم آذر 1387
مهربانی

... و ما انسان ها را رشته هاي پنهان صميميت به هم پيوند مي­دهد بي آن­كه بدانيم! كسي چه مي­داند؟ شايد هر رنج، آغاز رستگاري است...

... و چه دير مي فهميم كه: "فردا براي مهرباني دير است!" ...

... بر من ببخش كه بينايي ام را پشت يك دريچه تاريك جا گذاشتم! ... اي كاش يك چشم آسماني، يا آسماني چشم داشتم!

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
تعزیه در خور

این تکرار روزگار چیست که می­چرخد و می­رود و باز انگار که هم­چنان است که بود. از سوی دیگر در جهان هیچ دو روزی مثل هم نیست و آدم در میان این همه تضادها حیران می­ماند. نمی­دانم باید گفت قانون­ها همیشگی هستند و موارد تغییر می­کنند یا موارد و تکرارها همیشگی هستند و قانون­ها تغییر می­کنند. در این میان انسان­هایی سرگردانند که می­خواهند «چیزک­هایی» بفهمند و «ملتفت­هایی» بشوند!

عشق جاودانه­ترین عامل بودن است که شعله­وار سر بر می­کشد و گرما می­بخشد و نور می­دهد و سازنده است. درختان به نیروی عشق به سوی آفتاب سر می­کشند. این عشق است که برگ­های سبز نو دمیده را می­لرزاند. این عشق است که آدم را از جا می­کند.

عشق به خدا، عشق به وطن و عشق به آدم­ها با جان من تنیده است. نمی­دانم چه­طور آمد؛ اما آمد و ماندگار شد.

... و در کوچه پس­کوچه­های زندگی به من توان پایداری داد و تنهایم نگذاشت.

 انگاراو ]پدر نویسنده[ در آن شب تاسوعا یک قالی را به درازای همه زندگی جلوی پایم پهن کرد. جنس این قالی از جنس فرهنگ بود. رنگ­هایش به رنگ زندگی که هر روز به رنگی است و هر لحظه از پیچ و خمی می­گذرد.

بعضی وقت­ها پیش از آن که خودم بفهمم این قالی جلوی پایم باز می­شود و مرا با خود می­برد.

بعضی وقت­ها خودم قالی زندگی را جلوی پایم پهن می­کنم. اما با وجود آن که این زندگی از کوچه­های پر پیچ و خم، از دست اندازهای بسیار، از نشیب و فرازها و از کوه­ها و دریاهای بسیار گذشته، عشق به خدا، عشق به خور و عشق به مردم همیشه با من بوده است و باعث ماندنم.

عشق به خدا در وجودم درختی شد که تعهد به آزادی و آزادگی و راستی و صداقت و صراحت از آن دمید.

عشق به خور در وجودم درختی شد که تعهد به زمین، به هوا، به آب، به طبیعت و به سازندگی را سبز کرد.

عشق به مردم وادارم کرد تلاش کنم و زحمت بکشم.[1]

...



 

[1] بخشی از مقدمه کتاب "تعزیه در خور"

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم مهر 1387
نجات

وقتی چشم گشود، خود را در یک جزیره کوچک و خالی از سکَنه دید. او تنها بازمانده یک کشتیِ شکسته بود که روز قبل در اثر طوفان دریا در آن نزدیکی غرق شده بود. مرد حالا تنها و سرگردان هر روز دست به دامان خدا می­شد. با دلی لرزان دعا می­کرد که خدا نجاتش بدهد. روزها گذشت ولی هیچ­کس به فریادش نرسید. سرانجام تصمیم گرفت با شرایط جدید کنار بیاید. از تخته پاره­های کشتی شکسته که موج دریا آن­ها را به ساحل جزیره آورده بود، با زحمت زیاد کلبه­ای ساخت تا از باد و طوفان و حیوانات وحشی جزیره در امان بماند.

روزها به همین منوال گذشت تا این­که روزی مرد تنها  برای جستجوی غذا بیرون رفت و پس از ساعتی در بازگشت با کلبه شعله­ورش روبرو شد که دودی از آن به آسمان می­رفت. ظاهراً وزش باد آتش نیمه روشن نزدیک کلبه را به اطراف سرایت داده و باعث آتش­سوزی شده بود.

از شدّت خشم و اندوه نمی­دانست چه کند. فریاد زد: خدایا چه­طور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ این تمام زندگی­ام بود. آن­قدر فریاد زد تا کنار کلبه به خواب رفت. عصر آن روز نزدیکی­های غروب با صدای بوق یک کشتی بیدار شد که به ساحل نزدیک می­شد.

باور کردنی نبود، یک کشتی برای نجات او آمده بود. مرد با تعجّب از نجات دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید که این جزیره سکَنه­ای هم دارد؟» آن­ها جواب دادند: «ما متوجه علائمی که با دود می­دادی شدیم!» اشک در چشمان مرد حلقه زد و از خدای مهربان تشکر کرد.

   ناامید شدن آسان است؛ ولی بهتر است به یاد داشته باشیم حتی در میان درد و رنج، دست خدای مهربان در کارِ یاری رساندن به ماست.

از: مهدی هـ در 8 PM | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
یه قصه ناتموم

با خودم فکر می کردم من آدمی هستم که وقتی حاضر می­شم کسی در حقم احسان یا لطفی بکنه که من در حقش لطف زیادی کرده باشم. تازه در این صورت هم تقریباً هیچ وقت لطفش از یادم نمی­ره و برخی موقع­ها که با خودم هستم، اون کارش به یادم می­آد.

یه دفعه این مطلب از ذهنم خطور کرد که اگه واقعاً این طوریه، پس چرا در مورد خدا این­طوری نیستی؟! مدتی فکر کردم و بالاخره به خودم گفتم که چون من این چیزهایی رو که دور و برم هست، اصلاً نعمت نمی­دونم تا بخوام این چیزها را منتسب به کسی بدونم! انگار که این چیزهای دور و اطرافم، از سری چیزهایی هستن که باید باشن! از سری چیزهایی هستن که نبودشون علت می­خواد، نه بودشون! اون وقت تقصیر رو هم به گردن خودش انداختم، منظورم خداست، چون اونه که باعث شده من این­طوری بشم، چون این­قدر با من خوبه، چون خودش خوبه، نه این­که من خوب باشم و به خاطر خوب بودنم، با من خوب باشه. اونه که بدون این­که من در حقش لطفی کرده باشم، این همه چیز به من داده! چطور می­تونم باور کنم که اون این همه چیز رو بدون منت به من داده باشه! اونه که موجب شده از وقتی که چشمم رو باز کردم، همیشه این­ها رو ببینم و این­جوری فکر کنم... .

جالبه که خودش می­گه: "من متکفل و ضامن خورد و خوراک و رزق و روزی­تون هستم، شما بندگی­تون رو بکنید. نباید نسبت به اون­چه که براتون تضمین شده، در مقایسه با اون­چه بر شما واجب شده، کوشاتر باشین". اما من اون­چه تضمین شده، انگار بر من واجب شده و اون­چه واجب شده، انگار از من برداشته شده! تازه من تقصیر رو هم به گردنش میندازم که چرا باعث شده من احساس نکنم این چیزهایی که توشون غرقم، بفهمم که نعمت هستن و بودشون علت می­خواد و ... ، با این­که خودش خیلی با ما حرف زده و خیلی چیزها رو به ما گفته. اگه من با الفبای زندگی آشنا نباشم، این به کی برمی گرده؟ به خودش یا باز هم خودش؟!!!

خلاصه گفتم یا خدا! اگه به یک یا چند صفتم نازیدم و ...، به من فهموندی که ممکنه اصلاً اون صفت، خوب نباشه یا اون­قدر که من فکر می کنم، خوب نباشه و غرق خودم نشم و بالاتر و به­تر از این چیزی که من دارم، وجود داره. اگه این­طوری نگاه نکنم، مثل آدم­هایی می­شم که خیلی نازک نارنجی هستن؛ اون­هایی که اصلاً توی زندگی شون، واژه اشتباه و خطا و غلط در مورد خودشون، براشون معنا نشده!

مهم­تر این­که اگه تو به من نمی­فهموندی، کی به من می­فهموند و کی می­فهمیدم. فهمیدم که خوب شدنم رو باید از تو بخوام، شناخت عیب­هام رو باید از تو بخوام و اگه حواسم به تلنگرهات و علامت­هات نباشه، نهایتاً آدم بزرگ جثه­ای  می­شم که هنوز ... .

به من فهموند که باید چیزهایی رو هم از خدا بخوام. فکر می کردم، اگه قراره به جایی برسم، خودم باید برسم(!) و رسیدن به جایی از این طریق که از خدا بخوام و خدا بخواد من رو به اون­جا برسونه، برام بی­معنا بود، چون فکر می­کردم که خب، اگه قراره خدا آدم رو به جایی برسونه، این رسیدن دیگه چه ارزشی داره؟!!!

واقعاً هر چیزم رو باید از خدا بخوام. ولی واقعا ًهر چیزم رو باید از خدا بخوام؟! موقعی می­تونم هر چیزم رو از خدا بخوام که بفهمم هر چیزی که دور و برم هست، خدا به من داده؛ هر چیزی. و به همون مقدار که بفهمم خدا چقدر چیز به من داده، به همون مقدار هم از خدا می­خوام.

  و این دفتر هم­چنان باز است...
از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم تیر 1387
بازگشت به خانه

از کودکی، همیشه برای رفتن به سفر لحظه­شماری می­کردی و روز بازگشت به خانه، غمگین بودی!

شاید هیچ­گاه باورت نمی­شد روزی برسد که شادترین روز زندگی­ات، روزی باشد که به خانه بازمی­گردی!

شاید هیچ­گاه باورت نمی­شد روزی برسد که برای رسیدن به خانه، لحظه­شماری کنی!

شاید هیچ­گاه باورت نمی­شد روزی برسد که دوست داشته باشی یک روز بیشتر در خانه بمانی و نتوانی!

شاید هیچ­گاه باورت نمی­شد روزی برسد که به حال همه کسانی که در یک خانه با هم زندگی می­کنند غبطه بخوری!

شاید هیچ­گاه باورت نمی­شد روزی برسد که ...

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
حسنک کجایی؟

گاو ما ما مى کرد، گوسفند بع بع مى کرد، سگ واق واق مى کرد و همه با هم فریاد مى زدند: حسنک کجایى؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت­هاى زیادى است که به خانه نمی­آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تى­شرت­هاى تنگ به تن می­کند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل مى­زند. موهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهاى خود گلت مى­زند.

دیروز که حسنک با کبرى چت مى­کرد. کبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مى­کرد! پتروس همیشه پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مى­کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمى­دانست که سد تا چند لحظه ى دیگر مى­شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود.

ریزعلى دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمى­خواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ­ها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران قطار مردند. اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.

الان چند سالى است که کوکب خانم - همسر ریزعلى - مهمان ناخوانده ندارد؛ او حتى مهمان خوانده هم ندارد! او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان­ها را سیر کند. او در خانه تخم­مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد. او کلاس بالایى دارد. او فامیل­هاى پول­دار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغ­گو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغ­گو گله ندارد، چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغ­گو دارد.

به همین دلیل است که دیگر در کتاب­هاى دبستان آن داستان­هاى قشنگ وجود ندارد.

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
طوفان دیگری در راه است...

به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت می­ده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله­ دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچه­هایی زخمی­شون بکنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی­پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پی­شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.

اینا وقتی برمی­گردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمی­خورن. اونایی که نرفتن، ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه؛ ولی اینایی که گشت­هاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحب­خونه است.

بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده می­کشن، همچین چهار نعل می­تازونن که هیچ­ کی به گردشون نمی­رسه![1]



[1] بخشی از آخرین رمان "سید مهدی شجاعی" و چون دقیقا حرف دل من هم بود، عینا نقل کردم.

از: مهدی هـ در 8 AM | | لینک به این مطلب